|
|
|
|
|
غزل 144 (غ.ق) به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد که خاک میکده کحل بصر توانی کرد مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد گدائی در میخانه طرفه اکسیری است گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد به عزم مرحله ی عشق پیش نه قدمی که سود کنی ار این سفر توانی کرد تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد جمال یار ندارد نقاب و پرده ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد بیا که چارةی ذوق حضور و نظم امور به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی طمع مدار که کار دگر توانی کرد دلا زنور هدایت گر آگهی یابی چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد جلسةی حافظ خوانی این هفته ( چهارشنبه 20/4/86) با ارائةی مطلبی در باره نکات ظریف و قابل تأمل در غزلیات حافظ آغاز وبا غزلخوانی ادامه یافت ، غزل فوق را استاد حسام الدین شیخ الحکما قرائت ومسئول جلسه به شرح و توضیح آن پرداخت ؛ نظر به اینکه غزل شامل واژه ها و اصطلاحات عرفانی است ، یکی از غزل های کاملاً عرفانی خواجه است ، بنا براین بیشتر به معانی عرفانی کلمات و اصطلاحات توجه می کنیم ؛ جام جم : که در حافظ به شکلهای مختلف مانند ؛ جام جهان بین ، جام جهان نما ، جام کیخسرو ، آیینةی سکندر و . . . آمده است ، به دومعنا ست ؛ الف – جام می ب – دل عارف واصل میکده : از واژه های کلیدی شعر حافظ است که به شکل های مختلف آمده است مانند ؛ میخانه ، خرابات ، دیر مغان و . . . ، میکده در شعر حافظ کیفیت و خاصیت اسطوره ای به خود گرفته و خواجه آن را در برابر نهاد های ریایی شریعت مثل مسجد و محراب و منبر و مدرسه و نیز نهاد های ریایی طریقت مثل خانقاه و صومعه علم کرده است ، میخانه در عرفان به معنی ؛ عالم جبروت ، محل مناجات با معبود است . 1- زمانی می توانی از اسرار دل عاشق کامل و عارف واصل آگاهی یابی که بر آستان میکده سربرخاک نهی تا خاک میکده باعث بینایی و بصیرت تو شود . 2- این دنیا را بی می و مطرب سپری مکن که غم دنیا جز با این دو ( می ومطرب ) زدوده نخواهد شد. 3- در راه طلب آنگاه به مقصود خواهی رسید که همانند نسیم سحر خیز باشی و کمر به خدمت معشوق بندی ( سحرگاهان به راز و نیاز بپردازی ) 4- گدایی کردن از درگاه میخانه ( نیاز بردن وحاجت خواستن از درگاه معبود ) کیمیای شگفت آوری است که با آن نه مس که خاک را می توانی زر کنی . 5- به قصد گذر از مراحل و منازل سلوک و رسیدن به سرمنزل عشق گام بردار که اگر چنین سفری را در پیش گیری برای تو مفید خواهد بود. 6- تو که نمی توانی از دنیای خاکی و غرایز حیوانی دل بکنی چگونه به کوی عشق و حقیقت برسی . 7- « حجاب چهرةی جان می شود غبار تنم / خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم » جمال محبوب حجاب و پرده ای ندارد غبار راه (جسم خاکی ) را از خود بزدا تا چهرةی زیبای اورا آشکارا ببینی. 8- توجه داشته باش که با عنایات و الطاف اولیاء الله می توانی امور مربوط به سلوک را تنظیم نمایی و از لذت حضور معشوق بهره مند شوی . 9- تا هنگامی که توجه تو به معشوق مجازی و می انگوری باشد ، خیال نکن که بتوانی در مسیر سیر الی الله ( کار دگر ) قدم بگذاری . 10- ای دل آنگاه که به روشنایی هدایت و تأثیر عنایات اولیاء پی ببری می توانی همانند شمع در راه رسیدن به دوست خنده زنان سر ببازی . 11- می دانیم که حافظ اهل نصیحت و امر به معروف عادی و معمولی نیست ، او همواره نصحیت ناصحان را به تمسخر می گیرد ؛ « نصیحت گوی رندان را که با حکم قضا جنگ است / دلش بس تنگ می بینم ، مگر ساغر نمی گیرد » ، پس این نصیحت دیگر پند محتسب و شیخ و صوفی نیست ، با آوردن صفت شاهانه ( رندانه ) برای نصیحت ، آن را غیر معمول و متفاوت می داند . ( حافظ ؛ اگر این نصیحت بزرگ و ارزشمند ( مفاهیم این غزل ) را به کار بندی می توانی از مسیر پر خطر حقیقت عبور کنی و به کوی حق راه یابی . غزل ( 145 ) توسط آقای شایسته قرائت گردید . شرح : این غزل را احتمالاً خواجه در اواخر سال 767 به خاطر شنیدن خبربازگشت ممدوح خود ( شاه شجاع) سروده است ؛ 1- این چه حالت مستانه ایست که به من دست داده است ؟ این ساقی ( پیام رسان) که بود و این می (خبرمسرت بخش) را از کجا آورده بود ؟ 2- توهم (مانند من) مست شو و راه دشت و دمن را پیش گیر که مرغ نغمه سرا(قاصد) آهنگ (خبر) خوب و دلنشینی را می نوازد . 3- ای دل مانند غنچه از فرو بستگی روزگار شکوه نکن که باد صبا خبرهای خوبی با خود آورده . 4- رسیدن بهار ( آغاز سال 768) را به فال نیک می گیرم . 5- صبا با این خبر های خوش همانند مرغ سلیمان است که نوید شادی بخشی از سرزمین سرسبز سبا ( کرمان) آورده است . 6- درمان رنجها و سختی های این چند سال ( دوران حکومت محمودبرادر شاه شجاع) در الطاف و مهربانی های شاه شجاع است ، سر افراز باش که طبیب دردهای تو دارد از راه می رسد. 7- من پیرو انسان کاملی (شاه شجاع) هستم از من ناراحت نشو زیرا وعده های تودروغین بود ولی او وعده های تو را عملی کرد 8- بنازم( با طنز وتمسخر) به ترک تازه به دوران رسیدةی سربازی(شاه محمود) که من درویش ناتوان حمله کرد . 9- از این به بعد روزگار همچون غلامی فرمان بر حافظ است که در پناه حکومت شما(شاه شجاع ) خواهد بود . غزل ( 146 ) را سرکار خانم لطیفیان قرائت کردند ؛ شرح : 1- هنگام سحر باد صبا بویی از زلف یار می آورد و با آن بوی خوش مرا سرگرم می کرد. 2- دیگر تصویر آن یار سرو اندام را از باغ چشمانم بر کندم ، زیرا اگر گلی هم از غم او می شکفت همراه با اندوه و رنج بود. 3- تابش چهرةی ماهش وقتی از بام قصر پدیدار می گشت خورشید از شرم چهره اش را پنهان می کرد ( خجالت می کشید) . 4- از ترس تاراج عشقش دل خود را رها کردم ، اما او با وجودی خون از سراپایش می ریخت باز هم به سوی یار می رفت . 5- قاصد از راه پر خطر عشق خبرهای ناگواری می آورد و من گاهی با تاثیر می وگاه با نغمه موسیقی از خود بیخود می شدم . 6- تمام بخشش های دوست مهربانی و نیکی بود چه وقتی که ذکر معبود فرمان می داد و چه زمانی که به بستن زنار . 7- آفرین بر خم ابروی عاشق کشش باد زیرا که اگرچه مرا از پا می انداخت اما گاهی هم با عشوه ای مرهمی بر زخم های خسته ام بود . 8- با اینکه دیشب از میگساری حافظ تعجب کرده بودم اما اورا معذور داشتم و منعش نکردم زیرا که همانند صوفیان باده را در زیر خرقه پنهان می داشت پایان بخش جلسه تفأل به دیوان حافظ بود : « اگرشراب خوری جرعه ای فشان بر خاک / از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک » |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 10:47 توسط فرهنگسرای مردانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام ؛ اگه می بینید تند تند به روزیم برای اینه که زودتر در لیست وبلاگ ها قرار بگیریم امروز هم با گزارشی از جلسه انجمن شعر اومدیم : شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه ، عاقلان دانند که احتمال نماندست نا شکیبا را گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را . . . . . . . . این غزل از سعدی آغازگر جلسه ی این هفته ( یکشنبه 17/4/86 ) انجمن شعر بود ، مطلب مورد بحث دراین جلسه عنصر« عاطفه » و نقش آن در تأثیر گذاری شعر بر مخاطب بود که اعضا اطلاعات و نظرات خود را در این باره ارائه نمودند ؛ افتاد آنسان که برگ - آن اتفاق زرد - می افتد افتاد آنسان که مرگ - آن اتفاق سرد - می افتد اما ؛ او سبز بوذ و گرم که افتاد (( قیصر امین پور )) این قطعه و غزلی با مطلع « رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن » از مولانا ، نمونه ها یی از نمود زیبا و تاثیرگذار عاطفه در شعر بود که در جلسه قرائت گردید . پس از بحث و تبادل نظر در باره ی عاطفه و احساس ، اعضا ء حاضر ( 14 نفر) شروع به شعر خوانی کردند ؛ عاطفه جاهدی یک چهارپاره قدیمی اش را قرائت کرد : « خندید بر عکس تمام مردم شهر » محمدهاشم هاشم پور غزل زیبای فاضل نظری با مقطع « آب طلب نکرده همیشه مراد نیست / گاهی بهانه ایست که قربا نیت کنند » خواند ، ترجمه شعری از « غادة السمان » شعر انتخابی محبوبه لطیفیان بود ، « بی تو من خاک مزارم ؛ لعنتی » سروده ی تازه ای از سعید نجف زاده بود مرا به پنجره نزدیک کن باران را به جوخه ی اعدام برده اند ! تکه سنگی کو تا چراغ را بشکنم نگاه کن آن سوی دشت ها ثانیه ها مرده اند و چشم . . . ! ! ! نگاه شب بر ترانه ام زندانی است مرا به پنجره نزدیک کن فروردین 77 این شعر و 5 شعر دیگر از کار های ابتدایی امید فرهاد پور بود ، صدای زیبای آقای افرا پایان بخش جلسه ی این هفته بود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:59 توسط فرهنگسرای مردانی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام این بار با ۳ غزل زیبا با لهجه ی کازرونی از زنده یاد " نصراله مردانی " در خدمت دوستان و علاقه مندان و همشهریان هستیم.
« عَروسِ باهار » چِه قشَنگَن رویِ کُه ، صُبا که اُ فتُـوْ می زَنِه آ نسیم پا مْشِه اَ خُوْ ، رو عَـلَـفا دُوْ می زَنِه روُ گيلیم دخترِ صحرو می شینه عروس باهار توُ دوُمَن سُوْزِ قَباش نَخشِ گلوی نُوْ می زَنِه پُویِ حوضِ سُوزِ "بیدمِشک" و بالوی دشت "بُخُنگ" پرپروُنک میا ملّاق روُ خوشه یْ جُوْ می زَنِه عامُـو نُـوْروُز هَـنُـووَم مِـثـل قـدیمـا تویِ باغ وا گُلوی سرخ دِنَک لُـوْ رویِ بَـهْـلُـوْ می زَنِه تو هوُوی باهار آخرَكْ ، سَرِ"چیشمۀيِ ساسُون" بیدِ مجنون دُزَکی دس تو سینه یْ اُوْ می زَنِه بادِ حیرون می رسه اَ گـردِ راه خَسِّه و خُــرد می ره تا کلّه يِ تُل ، صُب تا پسین هُوْ می زَنِه شُو می شه،روز میره کُه،هفتو بِرادروُن میان دوواره تو آسِـمـون سـتـارۀيِ شُــوْ می زَنِه! بوُ گُلوی وحشی شَدَمْبُو، نزیکوی"تنگ تیکو" آدمی مسّ می کُنه وختی تُو کُـه تُـوْ می زَنِه اَ ئی دُنیوُی بی وفا هر چی بیگی هنُو کَـمَـنْ که شیرین پوی بیستون صدای خسرو می زَنِه « اُفتُو صُورَتِت » آسِـموُن سُـوْزِ چیشِـتْ ، ماه و سِـتـارَش کی دیده؟ قُپِ سُـرخِ مِثْ گُلِتْ ، گُلوی باهارَش کی چـیـدِه؟ سِـیْـلِ هر کی می کُنی اَلُـوْ مـیُـفْـتـه تـو جُـونِش اَبرواتْ ، تیر و کموُنِـش ، سی کی آمْـدُوْ کشـیده؟ مو خودُم خوب می دونُسُّم تُو ئی دُنیوی بی صفات که تُو صحرویْ تنِ تو آهویِ دَسّـی چَـریـــــده! وَخْـتـی اُفْـتُـوْ صـورتِتْ پَـسْ شُـــوِ زُلفِـتْ میا در تو چـیـشُـم گُل می کُـنـه سُـرخیِ باغ سَـفـیـدِه بَسْ که هِشْـتُـم رو کو لُـم بارِ فِراقِـت شُــو و روُز کَـمَـرُم مِثْ پـیـرِمردا تو رو مَـردُم خَـمـیــــــده ئی جوری سِـیْـلُـم نَکُ مـامْ یـه روزی آدَم بـیدَم بَـخُـدا اَ عِشـقِ تو رنگِ تو چِـهْـرَمْ پَـریــــــده ئی روزا هَر جو می رُم زیـرْ چیشی سِـیْـلم می کُنن دیگه مَردُم همه دُنْـسَـنْ که مو پامْ سیتْ سُـریـده اِیْ خُـدا ؛ خِـیْـلی دِلُـم اَ دَسِّ دُنـیـاکـو سـیـرَنْ نَمْـدونُم تا کی دیگِه بَختِ سـیویْ مو خوابـیـده! « گُل بوُ سُونی » مـو مِـث ِخـارِ سـیـامْ که تَـهْـنـو تو بـیـابـونَـنْ تـو مِـثِ گُل بـوسـونی دُوْر و بَـرِتْ هِــزارُونَـنْ تو خودت خوب می دوُنی که مو چِقَه خاطِرخواتُم بیشتر از هر چی که زیـرْ تـاقِ ای هَفْ آسِموُنَـنْ تو مِـث باغ گُلی ، اَ سر تا پاتْ گُل می ریــــزه مو مِـثِ لاخـۀيِ خُشکُـم ،که باهارُم خـزونَـنْ نَـمْـدونُـم اَ کی بِگُـم ، که تاب دوُریـتْ نـدارُم اَیْ نَبـیـنْـمِت یه روزی ، حالِ دلُم دیگرگونَـنْ تَشِ عشقِتْ تو جونُم تا صُب قیومَت می سُوزه آسِـمـونِ دوتْ چیـشُـم شُوْرو سـتاره بارونَـنْ کَـمَـرُمْ خَـمْ شُـده زیرْ سـنگینی بارِ غَـمِـتْ تو دِلـِت خیلی خوشَنْ که مودِلُم پُرِشْ خونَـنْ می دُونُم وختی که مو آه می کشُـم ، یواشَکی تو میگی: گوُرِ سـیـا ، که درد ِتو بی درمونَـنْ توُ بهشـتی که تو نیسّـی سی مو مِثْ جهنّمَنْ تو جـهـنّـم آتَشِشْ اَیْ تـو باشــی گلسُّونَـنْ هر چی کِردُم که بِشـه بختِ سـیایِ موُ سفید نَشُـه ، والّـو بَـخُـدا بختِ مو مثلِ شُـوْسونَـنْ تو بیُـوْ مَحض ِخُـدا کِرُم بیـشـی تا سیتْ بگُم که غَـمـویْ نگـفـتـۀيِ تَـهْـلِ دلُـم فـراوُونَـنْ تُـو هَـمِـیْ آسِـمـونا ، مـو یـه سـتـارِیْ نَـدارُم مو روزُم سـیـویْ سـیاه ، مثلِ شُوُیْ زِمِسّـونَـنْ «کازرون» فصل باهارش همه جاش غرقِ گلَنْ آمْ چه فُویْدِیْ ؛ مِثِ دریاشْ دلِ مو پریشونَـنْ !
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 10:58 توسط فرهنگسرای مردانی
|
|
||