تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic ستیغ سخن
وبلاگ اختصاصی فرهنگسرای نصراله مردانی - شهرداری کازرون

غزل 149 (ق.غ)

دلم جز مهر مهرويان طريقي بر نمي گيرد

ز هر در مي دهم پندش وليكن در نمي گيرد

خدارا اي نصيحت گو حديث ساغر و مي گو

كه نقشي در خيال ما ازاين خوشتر نمي گيرد

بيا اي ساقي گلرخ بياور باده ي رنگين

كه فكري در درون ما از اين بهتر نمي گيرد

صراحي مي كشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمي گيرد

من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي

كه پير مي فروشانش به جامي بر نمي گيرد

از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش

كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي گيرد

سر و چشمي چنين دلكش تو گويي چشم از او بر دوز

برو كاين وعظ بي معني مرا در سر نمي گيرد

نصيحت گوي رندان را كه با حكم قضا جنگ است

دلش بس تنگ مي بينم مگر ساغر نمي گيرد

ميان گريه مي خندم كه چون شمع اندرين مجلس

زبان آتشينم هست ليكن در نمي گيرد

چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را

كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي گيرد

سخن در احتياج ما و استغناي معشوق است

چه سود افسونگري اي دل كه در دلبر نمي گيرد

من آن آيينه را روزي بدست آرم سكندروار

اگر مي گيرد اين آتش زماني ور نمي گيرد

خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت

دري ديگر نمي داند رهي ديگر نمي گيرد

بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم

كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي گيرد

چهارشنبه ساعت 8 بعد از ظهر - فرهنگسراي مرداني :" به نام خداوند جان و خرد  /  كز اين برتر انديشه بر نگذرد " جلسه ي حافظ خواني با غزلي از خواجه و ارائه ي مطلبي در ارتباط با پيرمغان در اشعار حافظ توسط مسئول فرهنگسرا آغاز شد :

 پيرمغان ؛ كه در ديوان حافظ به صورت هاي : پيرطريقت- پير ميكده – پيرميخانه- پيرخرابات- پيرگلرنگ- پيردردي كش و . . . نيز آمده است، تركيبي است از پير مي فروش با پير طريقت، اما با ابعاد و اوصافي كه برساخته ي ذهن اسطوره ساز حافظ است كه شيخ و ولي و مرشد و خضر و دليل راه است و خواجه از او راه نجات را مي پرسد و حل مشكل و معماي هستي را به او مي سپارد واين با پير زردشتي و مي فروش پير خرفت متفاوت است كه : " بنده ي پير مغانم كه ز جهلم برهاند " يا " مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش / كو به تأييد نظر حل معما مي كرد "

غزل (147) توسط آقاي رضا اميرعضدي قرائت گرديد : (( نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد  /  كه روز محنت و غم رو به كوتهي آورد )) استاد دهقانيانفرد : اين غزل و غزل بعد ( 148) ساده است و مشكل چنداني ندارد ؛ 1- ديشب بوي باد صبا به من خبر دادكه روزگار غم و رنج رو پايان است  2- به خاطر اين مژده اي كه باد صبحگاهي آورده است خرقه ي پاره ي خود را به مطربان صبحگاهي(بادصبا) مي بخشيم 3- برخيز كه نگهبان بهشت ، زيبا روي بهشتي را براي دل حافظ(رهي) آورد  4- با عنايتي كه بخت به ما كرده به شيراز مي رويم كه بخت با ما يار گرديده   5- دل ما را بدست آور كه اين كلاه درويشي چه ضربه هايي كه بر تاج شاهنشاهي فرو نياورده است  6- وقتي به ياد روي زيباي آن ماه پرده نشين مي افتادم چه ناله ها كه از دل من به آسمان مي شود 7- هرگاه كه حافظ رو به درگاه شاهنشاهي آورد پرچم پيروزي اورا به آسمان رساند .

غزل (148) را آقاي جمال اژدري قرائت كردند: ( يارم چو قدح به دست گيرد  /  بازار بتان شكست گيرد ) استاد دهقانيانفرد :

1-     هنگامي كه يار من جام به دست مي گيرد ديگر بازار زيبا رويان از رونق مي افتد

2-     هركس كه چشم مست و مستي آفرين اورا ديد گفت كه محتسب كجاست تا اين همه مستان چشم يار مرا دستگير كند

3-     مانند ماهي در درياي عشق يار غوطه ورم به اين اميد كه يار مرا صيد كند

4-     با زاري به پايش افتاده ام شايد مرا دستگير شود

5-     خوشدل آنكسي است كه مانند حافظ از ازل مست باشد

غزل (149) توسط خانم لطيفيان خوانده شد و استاد دهقانيانفرد شرح مفصلي بر آن ارائه نمودند : شاه شجاع (ممدوح حافظ) غزلي دارد با اين مطلع ؛ " چه شد جانا بدين گرمي كه سوزم در نمي گيرد  /  مگر فرياد مهجوران تو را در سر نمي گيرد " كه گويا خطاب به خواجه حافظ بوده و مورد توجه حافظ قرار گرفته و در پاسخ او براي نشان دادن قريحه و طبع روان خويش اين غزل را سروده و در آن نظرات و عقايدش را بيان كرد و رفتار و كردار صوفي ازرق پوش را با طنزي ظريف به باد انتقاد گرفته است:

1-     دل من جز عشق ورزي به زيبا رويان روش ديگري را در پيش نمي گيرد ، هرچه اورا پند مي دهم در او اثر نمي كند و از عشق و رندي دست بر نمي دارد

2-     اي نصيحت گو ترا بخدا بيا و از جام و باده نوشي صحبت كن كه در ذهن و خيال ما چيزي خوشتر از اين نيست . حافظ  با وعظ بي معني و نصيحت و پند اندرزگويان كه مقام رندي را نشناخته اند ميانه اي ندارد و مخصوصاً در اين غزل چند بار از پذيرفتن پند و نصيحت آنان سر بازمي زند

3-     اي ساقي گلرو جام شراب گلرنگ را بياور كه در ذهن ما صحنه اي زيبا تر از اين نقش نمي بندد

4-     شيشه ي شراب را در زير خرقه پنهان مي كنم و مردم گمان مي كنند كه دفتر و كتاب با خود حمل مي كنم ( كنايه شيرين و طنز ظريفي به رياكاري صوفي است ) شگفتا كه آتش اين ريا كاري كتاب و دفتر(شيشه شراب) را به آتش نمي كشد

5-     سرانجام روزي من اين خرقه ي بي ارزش را كه پير مي فروشان آنرا باجامي عوض نمي كند ، آتش خواهم زد

6-     ياران عاشق (رندان) از اين جهت با شراب لعل فام يا لب شراب رنگ او عشق و صفايي دارند كه لبان لعل فامش خاصيت شراب دارد و جز راستي از آن بر نمي خيزد

7-     با چنين سيما زيبا و چشم جذاب و دلربا ، تو به من مي گويي كه چشم و دل از او بر دارم و از او صرف نظر كنم؟!! مطمئن باش كه اين اندرز هاي ياوه ي تو در مغز و خرد من جايي ندارد

8-     پند دهنده ي عاشقان و رندان كه مخالف مشيت الهي است و با سرنوشتي است كه خداوند براي من رقم زده است ( كه باده پرست و عاشق زيبا رويانم) سر جنگ دارد ، بسيار تنگ نظر و قشري و كوته بين است براي اينكه شراب نمي نوشد تا وسعت نظر و انديشه پيدا كند

9-     در اين مجلس همانند شمع اشك مي بارم و خنده بر لب دارم و لي سخنان سوزناكم در دل سنگ معشوق ( گويا شاه شجاع ) تأثيري ندارد

10-بنازم به آن چشم مست (چابك و زبردست) و جذاب كه چه آسان با آن دل مرا شكار كردي ، هيچكس به اين خوبي مرغان وحشي(دلها) را شكار نمي كند

11-صحبت بر سر اين است كه ما نياز مند و محتاجيم ( اَنتُم الفقراءُ الي الله) و معشوق بي نياز است ( وَاللهُ هُوَ الغنيُّ الحميد) پس نيازي به ستايش ندارد و اين تعريف و تمجيدها و مشاطه گري (افسونگري )هاي تو در او تأثيري ندارد

12-من آن آيينه ي سكنري سوزاننده چهره ي دلدار (يا دل مملو از آتش عشق ) را بالاخره به دست خواهم آورد خواه اين عشق سوزان يا چهره ي سوزاننده معشوق مؤثر باشد يا نه [ من تلاش خودم را مي كنم تا سيماي زيباي يار را بدست آورم خواه اين آتش شوق مؤثر افتد يا نه ]

13-اي نعمت دهنده به نيازمنر در گاهت توجهي كن كه اين درويش درگاه ديگري نمي شناسد و چاره ي ديگري جز درويشي كوي تو پيش نخواهد گرفت

14-از شاهنشاه شاعر اهل سخن ( شاه شجاع ) تعجب مي كنم كه چرا به خاطر اين غزل زيباي دلنشين و ناب سراپاي حافظ را در طلا غرق نمي كند .

پايان بخش اين جلسه هم تفألي به ديوان حافظ بود :

به چشم كرده ام ابروي ماه سيمايي

خيال سبز خطي نقش بسته ام جايي

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:38  توسط فرهنگسرای مردانی  | 

 

نصرالله مرداني شاعرمتعهدودل سپرده انقلاب در طول دوران پرافتخار دفاع مقدس با هنرمندي تمام و با بهره گيري از ظرافت ها و ظرفيت هاي نامکشوف غزل «حماسه نامه عشق» را سرود. پيش از او قالب غزل تنها براي بيان مضامين عاشقانه ، عارفانه ، سياسي و اجتماعي به کار گرفته مي شد، ولي مرداني با کشف قابليت هاي والاي اين قالب اصيل ادبي توانست روح حماسه را در کالبد غزل بدمد و به «غزل حماسي» تشخص ويژه اي ببخشد که پيش از اين سابقه نداشت.

معرفي شايسته شاعران انقلاب به نسل امروز ، رسالت بزرگي است که امروز بر دوش ما سنگيني مي کند. براي انتقال فرهنگ و ارزشهاي انقلاب به آيندگان ، بايد از گنجينه شعر انقلاب پاسداري کنيم و شاعران نسل انقلاب را به بهترين شکل ممکن به جامعه معرفي کنيم. اميد آن که اين گفتگو خیالی با نصراله مردانی گام کوچکي باشد در جهت تحقق اين هدف مقدس ، ان شاءالله.

 

بهترين سرآغاز؟

بر لبم زمزم نامش همه دم مي جوشيد

عطر يادش به برم از همه سو مي ريزد

 

«نصرالله مرداني» کيست؟

با من بگو من کيستم ، من اهل اينجا نيستم

 

سال تولد؟

ميلاد بي آغاز من ، هرگز نمي داند کسي!

 

محل تولد؟

بوي نرگس زار دشت «کازرون»

بوي درياي پريشان مي دهي

 

اصل و نسب؟

کتاب قصه شيرين عشق بگشاييد

که من ز تيره فرهاد قصه پردازم

 

از صلابت او چهار ستون بدنتان به لرزه مي افتد؟

دلم از هيمنه عشق فرو مي ريزد

 

اين بوي سوختگي از کجا مي آيد؟!

باغ دلم ز داغ گل آتش گرفته است

 

اگر ناچار شويد از خودتان تعريف کنيد؟

شعر من موج خروش است به درياي زمان

غزل از تابش انديشه من رنگ گرفت

 

چيزهاي مورد علاقه شما؟

من آيينه و آب را دوست دارم

 

از آن متنفريد؟

من از رنگ و نيرنگها در گريزم

 

برويم سر شعر و شاعري: يک دعوت شاعرانه؟

در انتظار تو تنهايم اي غزال غزل

بيا به خانه دل از کرانه هاي خيال

 

انگيزه شما از سرودن؟

شعله شعر من از آتش سيناي دل است

 

به کداميک از قالبهاي ادبي تعلق خاطر بيشتري داريد؟

زبانه زد به دلم آتشي به نام غزل

 

شعر ناب؟

برآي از دل که شعر نابي اي اشک

 

شعري براي جنگ؟

جنگ ، جنگ است بيا تا صف دشمن شکنيم

صف اين دشمن ديوانه ميهن شکنيم

 

فرمان پيشروي؟

اي ظفرمندان! ظفرمندانه در سنگر به پيش

 

شهيد گمنام؟

گفتي که از اين گمشدگان نيست نشاني

هر لاله نشان از کفن گمشدگان است

 

رد پاي شهيدان؟

به دشت هاي شقايق نشان ما جوييد

 

خطاب به مادران شهيد؟

شکست صبر جميل تو پشت حادثه ها

 

نظرتان درباره اين شاعران:

فردوسی ؟

به فردوس تو پیر بیدار طوس

طرازآور رستم و اشکبوس

هماورد آورد نامرد و مرد

ز توران وحشت برآورد گرد

به شهنامه ات آخت تیغ خرد

حکیم سخن بر ستیغ خرد

 

حافظ؟

بر اوج قله هاي غزل حافظ

اسطوره هميشه والايي است

 

سعدي؟

سعدي اي نامدار ملک هنر

اي ظهور تو افتخار بشر

وصف تو در بيان نمي گنجد

اي پيام آور بزرگ هنر

 

مولانا ؟

ز بحر تو آمد برون مثنوی

درخشید و شد گوهر معنوی

تو در مولوی آتش افروختی

به نی نامه اش عالمی سوختی

 

نيما يوشيج؟

پر بار باغ شعر کهن امروز

ز انديشه هاي تازه نيمايي است

 

برون یافت نیما ز اوزان تورا

به آزادگی کرد میزان تو را

 

با منتقدان مغرض؟

ياوه گويان! به زمان نقد هنر بگذاريد

کار اين محکمه تاريخ به فردا افکند

 

لطفا حمل بر خودستايي نشود!

آفتاب غزلم راه بر آينده گشود

فکر فردايي من قله فرهنگ گرفت

 

بهاريه؟

رداي سبزه بر اندام دشتها پوشد

بهار معجزه گر باز با ترانه صبح

 

شعر خانوادگي؟

بهاره ، دختر دردانه من

چراغ تابناک خانه من

ز هم تا غنچه لب مي گشايي

گل افشان مي کني کاشانه من

 

مادرانه؟

مادر اي آفتاب هستي بخش

زير پايت بهشت جاويد است

دامن پاکت اي فرشته مهر

باغ آيينه گون توحيد است

 

عاشقانه؟

تو چون نسيم نوازشگر سحرگاهان

به باغ بستر من بي بهانه مي آيي

 

شرط عاشقي؟

اي عاقلان در عاشقي ديوانه مي بايد شدن

 

دور از چشم محتسب؟!

دلم از ميکده چشم تو مست آوردند

مست از باده گلبوي الست آوردند

 

چرا صداي شما گرفته است؟!

به وسعت ابديت کشيده ايم فرياد!

 

مستي حلال؟!

نشان ز گوهر آدم نداشت هر که نبود

به خم سراي ولايت ، خراب و باده پرست

 

چه بنوشيم؟

شراب هوش بنوشيد از خم هستي

 

اگر بخواهيم قدم بزنيم؟

کنار زمزم مهتاب و گل قدم بزنيد

 

جهت اطلاع پليس 110؟!

ز برج کهنه تاريخ تلخ مي آيند

سپاهيان مغول با شراره آشوب

 

عاقبت خالي بندي؟!

اسير غول بيابان شود به وادي مرگ

ز کاروان حقيقت هر آن که پس افتاد

 

سفر معنوي؟

سفر از خود به خدا خواهم کرد

 

با علي (ع) ، عدالت مجسم؟

قسم به جان تو اي عشق ، اي تمامي هست

که هست هستي ما از خم غدير تو مست

 

پيروزي ما را تضمين مي کند؟

اگر جهان همه دشمن شود ، ظفر يابيم

به عرصه اي که بود تيغ مرتضي با ما

 

با ياس کبود پيامبر (ص)؟

نشان ز مرقد گم گشته مطهر تو

ز آب و آينه پرسيده ام به کوي فدک

 

ظهر عاشورا؟

ز خاک تيره هفتاد و دو کوکب آسماني شد

 

معجزه «الله اکبر»؟

اي کوردل به پاخيز ، دنيا به لرزه آورد

گلبانگ باشکوه «الله اکبر» ما

 

عاقبت آتش افروزي؟

سوخت در دوزخ انديشه شيطاني خويش

آن که در خانه ما آتش هيجا افکند

 

معرفي مردم ايران به جهان؟

ما خلق هاي کشور خون و شهادتيم

تمثيلي از حماسه و ايثار و وحدتيم

 

حکايت فصل سياهي که بر ما گذشت؟

سکوت بود و سياهي و سوز سرما بود

به چشم ظلمتيان نقش مرگ پيدا بود

 

اين فصل را با من بخوان؟

زمان ، زمان خروش است و فصل جوشيدن

به تن چو شاخ بهاري ، جوانه پوشيدن

 

زمزمه اي عارفانه با حضرت امام (ره)؟

بوي شيخ عاشق از دد ملول

بوي خوبي ، بوي انسان مي دهي

بوي پايان زمان انتظار

بوي آن خورشيد پنهان مي دهي

 

خورشيد بي غروب؟

مشعل اسلام تا صبح قيامت روشن است

 

از رنجي که مي بريم؟

در حجم تنگ واژه نمي گنجد

فريادهاي زخمي انساني

 

قصه پر غصه؟

شبها براي کودک خود دهقان

گويد هنوز قصه بي ناني

 

مثل برق مي گذرد!

افسوس که لحظه هاي «بودن»

چون برق جهنده در شتاب است

 

اگر بخواهيد با شعر نقاشي کنيد؟!

عروس دهکده صبح در حصار نسيم

کنار بيشه شب ، ميش نور مي دوشد

 

آلودگي هواي تهران به روايت شما؟

با نهيب مرگ مي آيد هيولاي تباهي

در فضاي شهر مي پيچد صداي گام وحشت

 

کلکسيون «بو»؟!

بوي دريا ، بوي ساحل ، بوي موج

بوي ابر و باد و توفان مي دهي

 

دوئل؟!

باز اين شب کهنه کار خونين

جان باخته در مصاف خورشيد

 

تشويق مردم براي صرفه جويي در مصرف آب؟!

جوانه ها همه مردند بي ترانه آب!

 

کابوس؟

به چشم خسته ما خواب سنگ مي گذرد

حديث کهنه تاريخ ننگ مي گذرد

 

از سرزمين هاي شمالي؟

تماشايي است اينجا غمزه مستانه باران

به روي سبزه ها غلتيدن دردانه باران

 

کشف حجاب؟!

پيراهن تن پاره کن ، عرياني جان را ببين

 

کشتي شکستگان؟

شکسته کشتي خيام ها و حافظها

درون ورطه درياي بي کرانه عشق

 

از سايه خودش هم مي ترسد؟

ز سايه هاي گريزان خويش مي ترسد

مترسکي که در انديشه سيه کاري است

 

باز هم حديث مکرر عشق...

با تو شيرين است کام زندگي

بي تو بودن ، زندگي يعني سراب

 

غيرقابل چاپ؟!

آينه سار روشن اندامت

عريان ميان چشمه تماشايي است

 

شعري به لهجه شيرين کازروني؟

مو مث خار سيام که تهنو تو بيابونن

تو مث گل بوسوني دور و برت هزارونن

تش عشقت تو جونم تا صب قيومت مي سوزه

آسمون دو چيشم شورو ستاره بارونن

کمرم خم شده زير سنگيني بار غمت

تو دلت خيلي خوشن که مو دلم پرش خونن

 

فردا...؟

پي گشودن درهاي بسته مي آيد

کسي ز نسل مسيحا به آستانه فتح

 

لحظه خداحافظي؟

آن آخرين نگاه تو در لحظه وداع

سنگيني تمامي عالم به دوش داشت

 

به پايان آمد اين دفتر...

هر چه گفتند و بگويند به پايان نرسد

قصه زلف تو و شرح پريشاني من

                                         ( رضا اسماعيلي )

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 9:49  توسط فرهنگسرای مردانی  |