تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic ستیغ سخن
وبلاگ اختصاصی فرهنگسرای نصراله مردانی - شهرداری کازرون

 

 غزل ۱۵۲ ( ق.غ )

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت

عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست کز آن شعله چراغ افروزد

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز

دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت

دست در حلقه ی آن زلف خم اندر خم زد

حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو نوشت

که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

 

چهارشنبه 10 / 5 / 86  ساعت 8 شب فرهنگسرای زنده یاد نصراله مردانی :

 

درادامه ی بحث پیرامون غزل 152 ( ق.غ) مطلبی در باره  عشق توسط مسئول فرهنگسرا ارائه گردید : « عشق در ادبیات فارسی دو گونه نمود دارد ؛ الف – عشق انسانی(زمینی) که از آغاز شعر فارسی  در آثار رودکی و عنصری شروع شده و در مثنوی های نظامی (لیلی و مجنون – خسرو و شیرین و فرهاد – یوسف و زلیخا و . . . ) گسترده تر دیده می شود و با غزل سعدی به اوج رسیده است . ب – عشق عرفانی (آسمانی)  که از سنائی و عطار شروع شده و در غزلیات و مثنوی مولانا به اوج رسیده است .

اما در دیوان حافظ  ما با سه نمود از عشق رو برو می شویم : الف – انسانی ( زمینی ) که دست کمی از سعدی ندارد : (( صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را / اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را / زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست / مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد / . . . ))  ب – عرفانی (آسمانی) که حتی در ردیف مولانا پیش آمده است : (( ای نسیم سحر آزامگه یار کجاست / دل سراپرده ی محبت اوست / در ازل پرتو حسنت زتجلی دم زد / روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست / روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست / . . . ))   ج – عشق حافظانه ( رندانه ) که ترکیبی از عشق انسانی و عارفانه است و حافظ چنان این دو را در هم آمیخته است که گاه جدا کردنشان غیر ممکن یا حد اقل سخت به نظر می رسد : (( منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن / سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی / ای دل مباش یکدم خالی زعشق و مستی / سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند / در نظربازی ما بی خبران حیرانند / . . . )) البته در غزلیات حافظ  گاهی با نوعی عشق بر می خوریم که نه انسانی اند و نه عرفانی و در آنها معشوق چندان جاذبه و جمالی ندارد غالباً پنهان است و بدون چهره وحتی فاقد جنسیت ، شاید این نوع عشق را بتوان عشق ادبی نام گذاشت : (( ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما / خیال روی تو در هر طریق همره ماست / آنکه رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد / مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست / رواق منظر چشم من آشیانه ی توست / . . . ))

 

سپس در ادامه ی بحث هفته ی پیش بر سر اینکه ؛ حسن اول است یا عشق ؟‌!‌! آقای امین اسکندری گفتند برای اینکه بهتر بتوانیم در مورد بعضی مقولات به نتیجه ای برسیم ، بنده یک تقسیم بندی شخصی از اشعار کرده ام  که شعر یا تغزل محض است یا حکمتی را بیان میدارد ، یا عرفانی است ، یا الهام است ، حوب است ما هر کدام از این نمونه ها را با نمونه ی خود محک بزنیم .

 

استاد دهقانیانفرد : حسن صفت ذات است و نیاز به فعلی ندارد تا مشخص شود اما عشق باید عاشقی پیدا شود و عشقی ورزیده شود و نیاز به فاعل و مفعول دارد ، بنا بر این باید حسنی وجود داشته باشد تا عشق نمود پیدا کند ،  بنا به گفته ی حافظ ؛

1- از همان آغاز که زیبایی تو جلوه گری کرد ، عشق پیدا شد و تمام هستی را فرا گرفت ، آل مجتبی : بعضی مواقع عشق همان عقل اول که نظر برخی از عرفا این است که هستی را خداوند با واسطه ی او می آفریند 

2- چهره ی زیبای تو جلوه ای کرد اما در فرشتگان عشق ندید که اورا عاشقانه پرستش کنند و به همین جهت آتش عشق را به جان آدم انداخت

3- عرفا عقل مقابل و متضاد عشق می دانند  ، در جامعه شناسی عقل و عشق دوبال برای رسیدن به موفقیت عنوان می شود ، اگوست کنت می گوید : « عقل و عشق هردو برای پرواز انسان لازمند » حافظ نیز در همیشه عقل را در برابر عشق و دل قرار داده و ناتوان در فهم عشق و کار آفرینش ( عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوش است / عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما – به چشم عقل در این رهگذار پر آشوب / جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است )

معنی بیت : عقل می خواست که با شعله ی حسن یا عقل چراغ راهی برای خود دست و پا کند اما غیرت عشق چونان برقی ( صاعقه ای ) جهان را به ریخت

4- عقل (مدعی) خواست که اسرار را تماشا کند ( سر از اسرار در بیاورد ) دست غیبی از طرف معشوق بر سینه ی او که نامحرم بود( دل محرم اسرار است ) زد و اورا دور ساخت .

5- دیگران ( غیر ازعاشقان و عارفان ) به دنبال زندگی و شادی دنیا رفتند و تنها دل غمدیده ( عاشق) ما بود که غم عشق الهی را انتخاب کرد .

6- جان ملکوتی که هوس چاه زنخدان ( زمین ، عالم کثرت )تو کرده بود خود را گرفتار دام عشق ( زلف تو ) کرد.

7- حافظ آن روز طربنامه ی عشق تو را نوشت(عاشق تو شد ) که بر اسباب شادی دل ( دنیایی و مادی ) پا گذاشت و غم عشق را پذیرفت ( غم عشق دلپذیر تر از نشاط و سرور اینجهانی است ) .

 

آقای اسکندری : بیت آخر را اینطور هم می توان معنی کرد که ؛ آن روز که حافظ می خواست دنبال دل خرم برود ، شروع به نگاشتن طربنامه ی عشق تو کرد .

مجدداً سؤالات و بحث هایی پیرامون ؛ چرا به فرشته عشق ندادند ؟ – فاعل عین آتش شد چه یا که است ؟ - حالا حسن اول است یا عشق ؟ -  و . . . پیش آمد که خلاصه بعضی نظر ها ارائه می کنیم :

آل مجتبی : عشق دو جنبه دارد ؛ حس و معنی و به همین جهت چیزی یا کسی می تواند عشق را پذیرا باشد که هم جسم و احساس داشته باشد و هم روح و جان ، کوهها جسمند و فرشته روح است و آدم هم جسم است و هم روح . . .

دکتر کرباسی : به نظر من در ازل ، زمان مفهومی ندارد و تقدم و تأخر در آن ساحت راهی ندارد ، هم عشق قدیم است هم حسن و انسان وقتی آفریده شد هر دو را دید.

آل مجتبی : حسن صفت ذات است و صفت فاعلی نیست در حالیکه ازعشق فعل و اسم فاعل ساخته می شود ، ولی ممکن در ساحت کمال هردو قدیم باشند ، البته ما انسانیم نمی توانیم در ساحت اولوهیت بحث کنیم و اجازه هم نداریم به آن زیاد نزدیک شویم . . .

اسکندری : عشق عین خداست بر پایه ی انجیل یوحنا . . .

مهندس مدبری : اگر خوب دقت کنیم این غزل روائی است و دارای سلسله مراتب و در هر مصراع و بیتی اتفاقی تازه می افتد و مرحله به مرحله پیش می رود : اول  حسن می خواهد تجلی کند – دوم عشق پیدا می شود – بعد مسئله فرشتگان مطرح می شود – آدم در مرحله ی چهارم قرار دارد و ... این روایت از دید حافظ است

 

غزل ( 153 )

این غزل توسط مهندس مدبری قرائت گردید و استاد دهقانیانفرد :

گویا این غزل در مدح منصور آخرین پادشاه آل مظفر سروده شده است

1 – ( خسرو خاور استاره از خورشید است ) هنگام سحر (صبح زود ) که خورشید طلوع کرد یارم (شاه منصور ) لطف کرد و  به در خانه ی ما (امیدواران) آمد .

2 – وقتی برای صبح مشخص شد که حال و روز خورشید چگونه است ( طلوع و غروب دارد ) بر غرور کامروایان صاحب قدرت و مقام خندید( صبح روشن شد )

3 – ( از ابرو گره گشودن کنایه از شاد شدن است ) دیشب ، هنگامی که نگار من بلند شد تا برقصد ، اخمش را باز کرد و با این کار دل دوستان را به عشق خود بست ( گره زد )

4 – زمانی من توانستم با هزار رنج و زحمت از مصلحت بینی خود دست بکشم که چشمان مست او همه ی هوشیاران را به مستی فرا خواند

5 – کدام سنگدل آیین عیاری ( راهزنی = منظور دلربایی است ) به او آموخت که از همان اول که آمد دل شب زنده داران و رندان را ربود

6 – دل بیچاره ام خیال پادشاه دلاوری در سر می پروراند خداوندا تو حافظ دلم باش که به میان دلاوران رفته است یا خداوندا تو نگدار آن پادشاه دلاور باش که بر جنگجویان حمله آورده است

7 – برای دیدن روی زیبایش چقدر جان کندیم و خون دل خوردیم و چون پیروز گشت اول جان نثارانش را مورد لطف قرار داد .

8 – من درویش ناتوان چگونه می توانم کسی را که مژگانش دل از دلاوران و جنگجویان ربود بدست آورم ؟!

9 – آرزوی ما توفیق و مبارکی و پیروزی شاه است ، ای خدا آرزوی دل حافظ را که برای خوبختان فال گرفت بر آورده ساز .

10 – پادشاه پیروزمند و دلاور دین و میهن (بخت یار در مصرع قبل) ، شاه منصور که عطا و بخشش فراوانش ابر بهار را بتمسخر می گیرد

11 – (ادامه بیت قبل) همینکه جام می از دست او آبرو گرفت ( مشرف شد ) زمانه هم به شادی دل میگساران ، می نوشید .

 

پایان بخش حافظ خوانی این هفته تفأل به دیوان خواجه بود :

 منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن  

 منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

 . . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 11:49  توسط فرهنگسرای مردانی  | 

 

مصاحبه ی زیر در آذرماه ۱۳۸۲ در بیمارستان انجام شده است ، واز سایت تبیان گرفته شده است .

 

 

« چهره ي ماندگار »

مصاحبه تبیان با آقای نصراله مردانی

 

 

تبيان : لطفاً شرح مختصري از زندگي و فعاليت هاي خود بفرماييد.

ما راز سر به مُهر يك آغاز مبهميم             يعني در اين سراچه ي بازيچه آدميم

بنده به سال 1326 هـ .ش در كازرون ( فارس) ديده به جهان گشودم. از همان دوران قبل از دبستان علاقه وافري به شعر و ادبيات داشتم. شايد به اين دليل كه پدرم علاقه زيادي به ديوان حافظ  و شاهنامه فردوسي داشت و هميشه مجالس شعر خواني برپا مي كرد. از همان زمان بود كه به فكر تلفيق حماسه و غزل افتادم. كاري كه بسياري از اساتيد انجام آن را امري محال مي دانستند. به هر حال من اين كار را انجام دادم وشعرهايي در قالب غزل ساختم كه مضموني حماسي داشت، اگر چه قبل از انقلاب از اين اشعار استقبالي  نشد. پيروزي انقلاب و عظمت و شكوه آن و فضاي موجود به بهتر شدن كارم كمك  بسياري كرد . با شروع  جنگ تحميلي اين نوع كارهاي من، بسيار مورد توجه قرار گرفت و مقلداني نيز پيدا كرد. از جمله اين شعرها مي توان به صبح ظفر سواران، سمند صاعقه زين كن سواره بايد رفت ... ، اي يلان صف شكن ... ، جنگ جنگ است بيا تا صف دشمن شكنيم اشاره كرد. به هر حال اين كار، شيوه نويني در ادبيات بود كه تا قبل از اين وجود نداشت. البته مي توان رگه هايي از اين شيوه را در كار بزرگاني چون حافظ و مولانا ديد. مثل اين  غزل مولانا كه يكي از ابياتش اين است:

 

 زين همرهان سست عناصر دلم گرفت           شيرخدا و رستم دستانم آرزوست

 

يا اين غزل حافظ با اين بيت :

 

شاه شمشاد قدان ، خسرو شيرين دهنان          كه به مژگان شكند قلب همه صف شكنان

 اگر چه سرودن غزل هايي با مضمون حماسي در كار اين بزرگان به نظر اتفاقي است.

 

تاكنون مجموعه اشعاري به چاپ رسانده ام كه مي توان از مجموعه قيام نور، خون نامه ي خاك ، آتش ني، سمند صاعقه، ستيغ سخن، قانون عشق ، از شهيدان شاعر، منظومه شهادت ، شعر اربعين و ... نام برد. ازجمله كارهاي ديگرم تصحيح ديوان حافظ است كه نتيجه ي سالها تلاش و مقابله نسخ متعدد اين ديوان است. ديگر، مجموعه اي به نام " گل باغ آشنايي " كه گزيده اي از شعرهاي شاعران ايراني از آغاز تا امروز است و ديگر،  مجموعه اي به نام "چهارده  نور ازلي" كه در آن براي هر كدام از ائمه يك كار مستقل انجام داده ام . آخرين كارم نيز " دائره المعارف شاعران " است كه تاكنون بيش از ده هزار صفحه از آن را چاپ نموده ايم و ...

 

تبيان : لطفاً در مورد مجموعه "ستيغ سخن" كه گويا يكي از كتب درسي دانشجويان دكترا نيز هست بيشتر توضيح دهيد.

اين كتاب در قالب مثنوي است و نتيجه پانزده سال كار و مطالعه بيش از چند هزار ديوان است. در اين كتاب اسامي بيش از 2500 شاعر از آغاز ظهور شعر فارسي تا نيما و غيره به صورت منظوم آورده شده ؛ البته در اين منظومه قصد من فقط ذكر اسامي شعرا نبوده است.

به اين بيت توجه كنيد :

 

چه سّري نهان در ضمير تو بود          كه وحشي و اهلي اسير توبود

 

بسياري فقط وحشي و اهلي را مي شناسند. در حالي كه " سّري" ، " نهان " و " ضمير" هم نام  شاعراني بوده است. در واقع تمام بدنه بيت از نام  شاعر تشكيل شده .  در اين بيت " ايهام " ( يعني كلمه اي داراي دو معني دور و نزديك باشد  و خواننده با به ذهن آوردن يك معني ، معناي ديگر كلمه نيز به خاطرش بيايد .) نيز وجود دارد. كل منظومه به همين شكل  است.

 

تبيان : شما بيشتر در چه قالب هايي شعر مي سراييد و چرا؟

من اشعاري در قالب هاي مختلف شعر اعم از غزل، قصيده ، رباعي ، دوبيتي ، مثنوي ،  ترجيع بند و ... سروده ام ولي بيشتر سروده هايم و علاقه ي خاصم به قالب غزل است. در قالب مثنوي هم كارهاي قابل توجه و چشمگيري انجام داده ام. به هر حال من معتقدم ظرفيتي كه غزل در ادبيات فارسي دارد هيچ كدام ديگر از قالب هاي شعري ندارند. حافظ هم به همين دليل آگاهانه اشعارش را در قالب غزل ريخت . غزل نه همچون قصيده طويل و خسته كننده است و نه همچون رباعي و دو بيتي كوتاه . خيلي راحت مي توان پيام خود را در قالب غزل ارائه داد. به نظر من غزل زبان هميشگي تاريخ است.

 

تبيان : تخلص شما چيست؟

من در اوايل كه شعر مي سرودم " ناصر" تخلص مي كردم ، ولي مدت هاست كه ديگر نه اين اسم را ونه هيچ اسم ديگري را به عنوان تخلص به كار نمي برم . چون به اين نتيجه رسيده ام كه اگر شعر برخاسته از دل و جان شاعر باشد تك تك واژهاي اين شعر مثل تخلص شاعر عمل مي كند؛ يعني هركس بيتي از اين شعر را بخواند، درمي يابد كه سروده كيست . مثل شعر فردوسي، حافظ يا مولانا و ديگر بزرگان ادب فارسي . علاوه بر اين به نظر من تخلص يك نوع " من گفتن" و اظهار تفاخر كردن است. از اين گذشته در قديم چون صنعت نشر نبوده، شعرا مجبور بودند تخلصي برگزينند تا اشعارشان مشخص باشد؛ ولي امروزه ديگر لزومي به اين كار نيست و به مذاق مردم هنرمند ما نيز سازگار نيست.

 

تبيان : از ميان شعرا، به شعر كداميك تعلق خاطر بيشتري داريد؟

هر يك از شعراي ما برجستگي خاصي دارند كه به واسطه آنها شناخته مي شوند. مثلاً فردوسي شاعري است كه درتمام دنيا خرد گراتر از او وجود ندارد. در تمام بيت هايش خرد و انديشه موج مي زند. يا اشعار لطيف و لبريز از شور وشوق مولانا كه انسان را به وجد مي آورد ، يا اشعار پند آموز و شيواي سعدي كه چون نغمه اي دلنشين برگوش جان انسان  مي نشنيد و از همه شگفت انگيزتر، شيواتر، گويا تر و دلنشين تر اشعار خواجه حافظ شيراز است كه علاقه خاصي بدان دارم. متأسفانه شعر هيچ يك از اين بزرگان چه در داخل و چه درخارج به درستي درك نشده . اگر ترجمه درستي  فقط از ديوان حافظ مي شد مردم جهان را شيفته خود مي نمود. چنان كه فقط نسيمي از حافظ به بزرگاني چون نيچه و گوته رسيده و آنها را مدهوش حافظ نموده است. گوته زمين و زمان  را به زير سؤال مي برد و تفكرات بزرگان را به باد تمسخر مي گيرد ولي وقتي به حافظ مي رسد مي گويد: حافظ تو چرا از باده سخن مي گويي ، تو خود باده اي هستي كه هستي را مدهوش خود نموده اي .

 

تبيان : چرا شعر بزرگاني چون حافظ، مولانا، سعدي و ... پس از گذشت قرن ها هنوز مورد علاقه و توجه مردم است؟

راز ماندگاري حافظ ، بهره گيري از كتاب مقدسي است كه جوهره حيات مي باشد ؛ يعني قرآن كه ازلي و ابدي است . حافظ از قرآن الهام گرفته ، از كتابي كه لوح محفوظ خداوند است و ناگفته ها و ناشناخته ها را در بردارد. براي همين حرفي كه زده محصور در زمان و مكان خاصي نمانده و دل مردم تمام روزگاران را به تسخير در آورده و درخواهد آورد. از سوي ديگر علاقه حافظ به ائمه اطهار عليهم السلام و تشيّع نيز باعث دلنشيني اشعارش شده است. خود من تقريباً چهل غزل از اشعار او را كه در مورد امام زمان (عج) بوده و چندين غزل كه در مورد حضرت رسول ( ص ) بود ، استخراج نموده ام . به هرحال جاودانگي حافظ به دليل پيوستگي با قرآن است. شعراي ديگر نيز به نحوي از قرآن بهره جسته اند؛ اما حافظ بيشتر و عميق تربا قرآن پيوسته است . شعرحافظ شعر گذشته، حال و آينده است.

 

تبيان : آيا شاعري نياز به قريحه خدادادي دارد؟

بله؛ شعر الهام است؛ اما در مورد همه ي شعرا چنين نيست. مثل عشق . يكي در منجلابي از فساد و پستي فرو مي رود و اسم آن را عشق مي گذارد. يكي نيز مانند امام حسين (ع) ازهمه چيز وهمه كس در راه معشوقش مي گذرد. در واقع عاشق حقيقي اوست. شعر نيز پس از الهامي كه به انبيا مي شد، الهامي است براي شاعر. البته شاعر حقيقي و هنرمند . نه آن كسي كه به اسم شاعر، شعر را به ابتذال كشيده . شاعر واقعي كسي است كه زحمت كشيده و به نيرويي ازلي و ابدي متصل است.

 

تبيان: چه پيشنهادي براي شاعران جوان و علاقه مند داريد؟

متأسفانه در اين روزگار ، شعر و شاعري وضع بسيار آشفته اي  دارد. عده اي قالب هاي شعري گذشته را كهنه  مي دانند و به اسم شعرنو، چيزهايي منتشر مي كنند كه انسان خجالت مي كشد عنوان شعر به آنها بدهد. البته شعرهاي خوبي هم گاه  ديده مي شود.

به نظر من راه بازگشت به آن شكوه و عظمت ادبي گذشته ، آشنايي با شعراي قديم و اشعار پربار آنهاست.

 

اگر به قول عده اي شعر حافظ و مولانا و ... و راه و روش آنها كهنه شده ، پس چرا هنوز مردم اين اشعار را دوست دارند و  ورد زبانشان است.

 

توصيه من به جوانان علاقه مند به شاعري اين است كه به آثار گذشتگان كه اقيانوسي از هنر و خلاقيت است مراجعه كنند و از آنها توشه برگيرند.

 

 

تبيان : تعريف شما از نخبه چيست؟

نخبه به معني انديشمند، متفكر وهنرمند واقعي است. در واقع نخبه كسي است كه واقعاً زحمت كشيده باشد و به معني واقعي به جوهره حيات و هستي دست يافته و آن را فهميده باشد. ممكن است بسياري به عنوان نخبه و چهره ماندگارمعرفي شوند اما اين روزگار و گذشت زمان است كه ماندگاري آنها را تعيين مي كند. اگر آثار به جاي مانده از كسي حقيقي باشد و به وجود آورنده آن اثر ، به واقع تلاش كرده باشد، آن هم براي مردم و به خاطر خدا ، مسلماً ماندگار خواهد ماند.

 

در پايان مصاحبه ، استاد مرداني يكي از زيباترين غزل هاي خود را براي ما قرائت نمودند كه آن را به نظر شما عزيزان مي رسانيم.

 

 

ما راز سر به مُهر يك آغاز مبهميم            يعني دراين سراچه ي بازيچه آدميم

 

شايد به شير درنده اين جنگل بزرگ         ما سايه اي ز شاخه يك بيد درهميم

 

بر پرتگاه صخره صحراي نيستي              گويا كه ما نتيجه لبخند يك دميم

 

چون نقطه كوچكيم به پرگار روزگار           اما برون ز دايره ي هر دو عالميم

 

در ما هزار عالم ديگر نهفته است            ما جام در غبار فرو رفته ي جميم

 

از ما ربوده ديو زمان خاتم روان                آنجا كه ما تجلي اسماء اعظميم

 

سنگيني  تمامي عالم به دوش ماست      ما در حريم عشق تو اي دوست محرميم

 

جاري تر از نسيمي و رواني مثل آب         ما نشئه ي ظهور حياتي دما دميم

 

جوشيد از بلندي فرياد ما زمان                 گاهي چو رود آتش ، گاهي چو شبنميم

 

در ما بهشت و دوزخ درهم تنيده است       اهريمن و فرشته ي يك قصه با هميم

 

آگه نشد به سر سويداي ما كسي               ما قصه ي شگفت مسيحا و مريميم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:1  توسط فرهنگسرای مردانی  |