تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic ستیغ سخن
وبلاگ اختصاصی فرهنگسرای نصراله مردانی - شهرداری کازرون

 نیمه شعبان

میلاد نور و عدالت -مهدی موعود -

برتمامی هستی مبارکباد


 


خبر : شب شعر و موسیقی « آوای انتظار »

سه شنبه 6 / 6 / 86  ساعت 8 شب ، در فرهنگسرای نصراله مردانی با همکاری شهرداری کازرون و اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار می شود .


 

خرقه و خرقه سوزی : خرقه در لغت به معنی پاره و قطعه ای از جامه است و در اصطلاح جامه ای پشمین است که از پاره های به هم دوخته شده درست می شود و لباس رسمی صوفیان است و رنگی کبود و تیره دارد ، به قول شادروان فروزانفر :« آستین دار و پیش بسته است که از سر می پوشند و از سر به در آورند »

خرقه سه نوع است : خرقه ی ارادت که شیخ بر مرید پوشاند ، خرقه ی تبرک که به نیت تبرک از مشایخ طلب کنند ، خرقه ی ولایت که چون شیخ آثار کمال و تربیت در مرید بیند و اورا شایسته ی ولایت داند بر او بپوشاند .

حافظ در اشعارش به سه گونه خرقه اشاره دارد : الف- خرقه ی زاهد ؛ « نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود  /  آنچه با خرقه ی زاهد می انگوری کرد  +  به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم  /  که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی » ب- خرقه ی صوفی : « خیز تا خرقه ی صوفی به خرابات بریم / شطح و طامات به بازار خرافات بریم  + صوفی بیا که خرقه ی سالوس بر کشیم / وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم  +  نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد /  ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد » ج- خرقه ی حافظ ، که آن هم مانند خرقه ی زاهد و صوفی چندان آبرومند و پاکیزه و ارزشمند نیست : « شرمم از خرقه ی آلوده ی خود می آید  / که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام  +  خرقه پوشی از غایت دینداری نیست  /  پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم »

سودی درباره خرقه سوزی می نویسد : « در میان باده نوشان ایرانی وقتی بین دو دوست شکرآب می شد و کدورتی پیش می آمد ، آنکه طالب صلح و آشتی داشت پیراهن خود را درآورده به شکرانه می سوخت » گویا چنین رسمی در هیچ منبعی نیامده  ، شادروان سعید نفیسی می گوید :« گاهی که شیخ یا مرشدی با شیخ یا مرشدی بزرگتر و مهم تر از خود روبرو می شد به احترام او خرقه ی خود را در آتش می سوخت» البته شاید گفته ی شادروان غنی در این باره صحیح تر باشد که « خرقه از سر به در آوردن ، ترک روی و ریا کردن است و به شکرانه سوختن تأکید بر آن است »

 

غزل 159 (ق.غ)

نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد

صوفی ما که ز ورد سحری مست شدی

شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد

خوش بود گر محک تجربه آید به میان

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

خط ساقی گر از این گونه زند نقش بر آب

ای بسا رخ که به خونابه منقش باشد

نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شیوه ی رندان بلاکش باشد

غم دنیای دنی چند خوری باده بخور

حیف باشد دل دانا که مشوش باشد

دلق و سجاده ی حافظ ببرد باده فروش

گر شرابش ز کف ساقی مهوش باشد

رو خوانی : شهرام مدبری

شرح و توضیح : استاد دهقانیانفرد

1-      (نقد = زر ومسکوک ، چیزی که با آن معامله و خرید و فروش کنند ، +  صافی = پالونه ، شراب ، خالص )آنچه صوفی دارد (زر و مسکوک ، ذکر و عبادت ، شراب) همیشه خالص و ناب نیست چه بسیار خرقه های {ریایی} که فقط سزاوار سوختنند . آل مجتبی : چون صوفی سالک راه حقیقت(طریقت) است سرمایه اش ذکر و ریاضت و عبادات اوست وحافظ که صوفی را ریاکار می داند اعمال اورا خالی از ریا نمی بیند.

2-      صوفی ما (شخص خاصی) که از ذکر و عبادت سحرگاهی مست می شد(تظاهر به مستی و ازخود بیخود شدن با عبادت می کرد) ببین که شب هنگام مست واقعی است ( مست شراب است )

3-      ( این بیت ضرب المثل شده است – محک = سنگی که با آن عیار طلا را می سنجند) چه خوب است محک تجربه در میان آید تا هر کس در او ریا و ناخالصی وجود دارد رسوا شود .

4-      ( نقش بر آب زدن = کار بیهوده کردن ، محو و باطل کردن ، بر باد دادن) خط عارض ساقی ( زیبایی موهای ظریف و لطیفی که برچهره ی ساقی است ) اگر اینگونه آرزوی عاشقان را بر باد دهد چه چهره ها که از اشک خون آلود نقش می گیرد

5-      ( راه بردن = رسیدن ، وصال ، پی بردن و شناختن ) کسی که در ناز و نعمت پرورش یافته است نمی تواند طریق پر خطر عاشقی و پیوستن به دوست را طی نماید ، این کار فقط از رندان و عاشقان بلا دیده و زجر کشیده بر می آید .

6-      غصه ی این دنیای پست و بی ارزش را چرا می خوری ؟ به جای غصه خوردن باده بنوش ( شاد و سرخوش زندگی کن) ، حیف است که انسان خردمند در آشفتگی و تشویش بسربرد .

7-      در صورتیکه باده فروش ، باده شراب را از دست ساقی زیبا روی به حافظ بدهد می تواند دلق و سجاده ام را از من بگیرد ( دین و ایمان ریایی ام را بر باد دهد )

در پایان این غزل چند نفر از شرکت کنندگان نظراتی راجع به بعضی ابیات ارائه دادند  : «حافظ تصوف زاهدانه و ریایی را دربرابر عرفان عاشقانه و رندانه قرار می دهد و به جنگ زهد  ریایی می رود .» ، « حافظ تصوف را رد نمی کند بلکه نقد می کند» ، « رو ی و گونه به نوعی دارای ایهام می باشند » و . . .

 

غزل 160 (ق.غ)

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم

که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال

رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز

در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل

توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی رود ، آری !

غریب را دل سر گشته با وطن باشد

بسان سوسن اگر ده زبان شود حافظ

چو غنچه پیش توأش مُهر بر دهن باشد

 

رو خوانی : آل مجتبی

شرح و توضیح : استاد دهقانیانفرد

1-      در صورتی خلوت خوش است که یار یار من باشد نه اینکه من از عشق او بسوزم او مانند شمع روشنی بخش محفل دیگران باشد .

2-      من آن برای آن یاری که ( مانند انگشتری سلیمان) گاهی به دست اهریمن بیافتد( برای دیگران دست یافتنی باشد) هیچ ارزشی قائل نیستم .

3-      خداوندا ؛ روامدار که در حریم با حرمت وصل دوست ، دربان و مراقب محرم باشند و محرومیت نصیب من بشود ( بین حریم و محرم و حرمان جناس اشتقاق است )

4-      ( هما = مرغ سعادت که استخوان خوار است – زغن = غلیواج ، مرغ گوشت ربا ، کرکس ) به مرغ سعادت بگو هرگز سایه ی آبرومندی و عزت بر سر زمینی که در آن ارزش طوطی ( خردمندان و دانایان ) کمتر از زغن ( نادانان ) است ، میانداز .

5-      تاب و تب عشق ، احتیاج به گفتن ندارد برای اینکه آتش عشقی که در دل است از سوز سخنی که از دل بر می آید معلوم است .

6-      آرزوی رسیدن به سرمنزل تو هیچگاه از سر بیرون نمی رود همانگونه دل آواره ی غریب همیشه میل وطن دارد .

7-      اگر حافظ مانند سوسن ده زبان هم داشته باشد در برابر تو که می رسد سکوت اختیار می کند .

 

غزل 161 (ق.غ)

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار

صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد

غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل

شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد

هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود

کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد

آن نیست که حافظ را رندی بشود از دست

کاین سابقه ی پیشین تا روز پسین باشد

 

رو خوانی : استاد حسام الدین شیخ الحکما یی

شرح و توضیح : استاد دهقانیانفرد

1-      ( تر = تازه ، ناب ، سلیس و روان ، آبدار ) مصرع اول را دو جور می توان گفت : الف- خاطری که اندوهگین است چگونه شعر آبدار می گوید  ب- شعر ناب و تازه چگونه خاطر غمگین را بر می انگیزد ؟ از این حقیقت نکته ای را گفیتم همین است و جز این نیست.

2-      ( لعل = سنگی زینتی و سرخرنگ که برای نگین استفاده می کنند ، استعاره از لب – انگشتری زنهار = گاهی پادشاهان علامت مخصوص و مُهر خودرا بر نگین انگشتری حک می کردند و وقتی امان نامه ای را با آن انگشتری مهر کنند می شود انگشتری زنهار یا انگشتری مخصوص خود را به عنوان امان نامه به کسی می داده اند ) از لب سرخ تو اگر امان نامه ای دریافت کنم صد ملک سلیمان را در زیر آن نگین خواهم داشت ( تلمیح به خاتم سلیمان که برآن اسم اعظم نوشته شده بود و به وسیله ی آن اسم حکومت می کرد .)

3-      (طعن = زخم شمشیر ، در اصطلاح یعنی زخم زبان ) ای دل من از زخم زبان زدن حسود ناراحت نشو ، اگر خوب بررسی کنی چه بسا خیر تو در آن باشد. « عَسی اَنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم »

4-      ( کلک خیال انگیز = قلم آفرینش یا شعر حافظ  - نقشش به حرام = زیبایی اش حرامش باد ، حرامزاده است ) هر کس که از این قلم زیبا آفرین آفرینش ( یا غزل حافظ ) چیزی درک نکند ، اگرچه خود نقاش ومجسمه ساز چین باشد زیبایی اش حرامش باد ( یا ؛ حرامزاده است )

5-      در جایگاه و مقام تقدیر اوضاع اینگونه است که به یکی جام می(سمبل شادکامی) داده اند وبه یکی هم خون دل ( نشانه زجر کشیدن) داده اند . ( این بیت و دوبیت بعد اعتقاد به مسأله ی جبر است )

6-      در مورد گل و گلاب هم فرمان خداوندی و تقدبر بر این است که گل در معرض دید همگان باشد ولی گلاب پشت پرده مستور باشد ( الف – گلاب در گل پنهان است  ب- قدیم گلاب را در ظرف هایی پشت پرده قرار می دادند تا نور نبیند و خراب و بی بو نگردد )

7-      اینگونه نیست که حافظ رندی را فراموش کرده و کنار گذاشت است این تقدیر هم از ازل بوده و تا قیام قیامت هست .

تفأل پایان جلسه این غزل بود :

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

. . .

. . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 17:35  توسط فرهنگسرای مردانی  |